نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
ردپای عشق
عاشق میشی که گم کنی، تا شاید یک شبی دوباره پیدا کنی!
ردپای عشق

نقطه. سرخط!

سلام؛

نمی‌گم برگشتم، چون نرفته بودم جایی که حالا برگردم. بودم ولی کنار. قبل از مشکل پرشین‌بلاگ هم ارتباط من با این وبلاگ کم شده بود. اصلاْ دنبال بهانه بودم که این وبلاگ رو کنار بذارم. می‌گم این وبلاگ رو، نه وبلاگ نویسی رو. آخه انگیزه‌هایی که در راه‌اندازی این وبلاگ داشتم روز به روز کمرنگ‌تر می‌شد، و اونچه که مشوق من بود در راه‌اندازی و پیشبرد این وبلاگ دیگه در کنار نداشتم. خلاصه در همین کش و قوس بودم که مشکل پرشین‌بلاگ پیش اومد و من هم که دنبال بهانه بودم این رو بهترین بهانه کردم و کنار نشستم.

ولی چیزهای خیلی مهمی هم بود که من رو وادار می‌کرد که این سرای عشق رو در جای دیگه و به شکلی جدید بنا کنم. یکی اینکه عاشق از عشق گفتن‌ام و دیگه و مهم‌تر دوستان جدید و ندیده ولی شناخته و نازنینی که در این راه پیدا کردم بود. عزیزانی که همراهم شدند، صادقانه. همدلم شدند، خالصانه. و دوستشان دارم عاشقانه.

از طرفی این ردپای عشق، برام احترام ویژه‌ای داره. چون با اون خاطراتی عاشقانه داشتم و درد‌دل‌های عاشقانه کردم و گفتم آنچه در دل داشتم. از عشق گفتم و وصلش. از عشق نوشتم و هجرش. از عشق گفتم و عاشقی. از مهر نوشتم و سرسپردگی.

پس حذفش نمی‌کنم تا آینده‌ای که نمی‌دونم چه زمانی باشه و شاید تا همیشه که پرشین‌بلاگ اجازه بده، حفظش می‌کنم. ولی چیز جدیدی توش نمی‌نویسم.

به بلاگ‌اسکای می‌رم و نوشته‌های مهتابی‌ام رو اونجا ادامه می‌دم و همه‌ی نازنینانی که دوست دارند همچنان با من همترانه باشند، به همراهی با یک شب مهتاب، فراتر از عشق، دعوت می‌کنم. امیدوارم که دعوتم رو پذیرا باشید.

آدرس وبلاگ جدیدم اینه:

www.yekshabemahtab.blogsky.com

قبل از اینکه به وبلاگ جدیدم بیایید، خواستم بدونید که این وبلاگ جدید همه چیزش جدید و تازه‌س. از جمله امضای من.

من در اولین نوشتار همترانه با مهتاب، نوشته بودم که با نام «رسا» امضا می‌کنم و رسا نامی ایرانی و به معنی پرمعنی و گویا است. از ابتدا هم نامی برگزیدم که هم ایرانی باشد و هم فارغ از جنسیت. چون انسانیت برایم اصل است، فارغ از هر جنس، مرد یا زن.

درد من درد انسان است. هم درد مرد است و هم درد زن. درد من درد عشق است. درد ابراز بی‌پروای عشق.

بعضی دوستان نمی‌دانم چرا فکر کردند من دختر هستم. اعتراضی نکردم و حرفی نزدم چون می‌خواستم هر طور که دوست دارند، با من ارتباطی راحت داشته باشند. چون اصلاْ آمده بودم که حرف دل خودم را بزنم و حرف دل دوستان را بخوانم. می‌خواستم ارتباطی داشته باشم از جنس عشق، با هر آنکه عاشق است، دختر یا پسر.

اما در «یک شب مهتاب»، با امضای «پویان»، که نامی ایرانی و به معنای زنده و رونده و پویا است، و مشخصاْ نشان می‌دهد که پسر هستم، می‌خواهم نشان دهم که می‌توان پسر بود و دغدغه‌ی دختران و زنان را هم داشت. می‌توان مرد بود، و از انتقاد از خود نهراسید. می‌توان پسر بود، و درد دختری عاشق را فریاد زد که از نابرابری در توان ابراز عشق رنج می‌برد.

این توضیح را برای احترامی که برای دوستان همراهم که جایگاه ویژه‌ای در نزد من دارند و شأنی به بلندای ایده‌های بلندشان دارند، قائلم، دادم. امیدوارم که منظور و مطلب اصلی مرا درک کرده باشید. قبول دارم شاید برای این توضیح کمی دیر باشد، ولی قبول کنید که باید فرصت مناسبی دست می‌داد تا توان توضیح منظورم را از برگزیدن نام رسا و اکنون پویان در وبلاگ جدید، بیان کنم.

دوستتان دارم و همراهی‌تان رو انتظار می‌کشم.

امیدوارم تنهام نذارید.

----------------------------------------------------------

پ.ن: سپاس ویژه و بی‌پایان دارم از لیدی برد نازنین ، دوست همیشه همراهم که این همه به من لطف داره. از بقیه عزیزانی هم که در این مدت سراغ از من گرفتند بی‌نهایت ممنونم. همگی شاد و پیروز باشید. هرکجا که هستید.

?  | در جمعه، 2 شهریور، 1386 |   | پيام هاي ديگران  

پندار تو

به پندار تو:

جهانم زيباست!

جامه ام ديباست!

ديده ام بيناست!

زبانم گوياست!

قفسم طلاست!

به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

رحیم معینی کرمانشاهی

?  | در چهارشنبه، 27 تیر، 1386 |   | پيام هاي ديگران  

گريز عاشقانه

همراه و همدم دلتنگی‌های عاشقانه‌ام ، قلمم را صدا کردم و از او کمک خواستم تا همراهی‌ام کند در بیان این‌بار آنچه در دل است. می‌خواهم از گلایه‌هایم از روزگار بنویسم. روزگاری که گریز و پرهیز را به دیار عاشقان رهنمون شد و گریز و پرهیز از ابراز عشق نیز شد نشان عاشقی. گریز و پرهیز، در آن هنگام که در بلندای عشق سر به آسمان می‌سایی و در اوج خواستنی. اما باید یاد بگیری فرود از بلندی را. باید در دل گورستانی از آرزوها بسازی و هرآنچه از جنس خواستنی‌ست را در آن دفن کنی.

می‌خواهم عاشق باشم، متفاوت باشم، خودم باشم. می‌خواهم آنجا و آنگونه عشق بورزم که دوست دارم، به آن نازنینی عشق بورزم که دوستش دارم و لایق عشق‌ورزی‌ست. اما ناگزیرهای این زمینی‌های خفته به تقصیر، دیواری از جنس عرف و قانون و حرف‌های درگوشی!!!، دورتادورم کشیده و پتک نبایدها را دمادم بر سرم می‌کوبد.

ناگزیرها آنچه از عاشقی و شب‌ترانه‌های عاشقانه برایم گذاشته، همه گریز است و پرهیز عاشقانه.

برای به تصویر کشیدن زیباتر و رساتر این گریز و پرهیز، از کلام وزین شاعر گرانقدر هوشنگ ابتهاج(ه. ا. سایه) بهره می‌برم و ختم این دلتنگنامه را با عاشقانه استاد، آذین می‌بندم.

گریز

از هم گریختیم.

و آن نازنین پیاله دلخواه را، دریغ

بر خاک ریختیم!

جان من و تو تشنه پیوند مهر بود،

دردا که جان تشنه خود را گداختیم!

بس دردناک بود جدایی میان ما،

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم.

دیدار ما که آن‌همه شوق و امید داشت،

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت،

و آن عشقِ نازنین که میان من و تو بود،

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت!

با آن‌همه نیاز که من داشتم به تو،

پرهیز عاشقانه‌ی ما ناگزیر بود.

من بارها به سوی تو باز آمدم، ولی

هر بار دیر بود!

اینک من و توایم دو تنهای بی‌نصیب،

هر یک جدا گرفته رهِ سرنوشتِ خویش.

سرگشته در کشاکشِ طوفانِ روزگار،

گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش!

?  | در پنجشنبه، 14 تیر، 1386 |   | پيام هاي ديگران  

مهستی هم رفت!

خبر ناگهانی بود و کوتاه.

مهستی خواننده ایرانی به دلیل ابتلا به سرطان در سن شصت‌ و ‌یک سالگی در سانتارزا در شمال کالیفرنیا درگذشت.

مهستی هم رفت.

مهستی؛ بانوی آواز ایران به آسمان پرکشید تا آرامشی ابدی را تجربه کند.

مهستی؛ هنرمندی جاودانه است که بسیاری از ما با ترانه‌هایش عاشق شدیم و لحظات عاشقانه را تجربه کردیم. بانویی که برگردن بسیاری از عاشقان که ترانه‌هایش را به هم تقدیم کردند حق بزرگی دارد. مهستی؛ خواننده‌ای منحصر به فرد بود که مانند ندارد و کسی نیز مانند او در عرصه خوانندگی ظهور نکرده و نخواهد کرد.

طعنه ، آسمون با من و تو قهره دیگه ،نامه، دنبال چه میگردی ، دریا ، دل کوچولو ، زندگی ، ساکت و سردی چرا و ... از جمله ترانه‌های به یاد ماندنی و خاطره ساز این هنرمند عزیز است.

در این لحظات غمبار چیز بیشتری ندارم جز اینکه این ضایعه تأسف‌بار را به همه ایرانیان هنردوست تسلیت بگویم.

یادش گرامی و روحش شاد.

------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: راستی هیچ دقت کردین بزرگان یکان یکان دارن از بین ما میرن. ویگن، فرهاد، سوسن، هایده، فریدون فروغی، آغاسی، مازیار، فرزین، ... و امروز هم مهستی. یاد رفته‌هارو گرامی بداریم و قدر حاضران رو بدونیم و مقامشون رو ارج بذاریم، پیش از اینکه دیر بشه.

?  | در دوشنبه، 4 تیر، 1386 |   | پيام هاي ديگران  

عشق ... ممنوع !

دهان‌هایمان را بسته‌اند،

دست‌هایمان را بسته‌اند،

آنقدر تازیانه کج‌فهمی‌شان را

بر دوش خسته‌مان کوفته‌اند،

که نای تحرکی نداریم.

توانی برای گفتن نمانده در نهادمان،

سرشاریم از عشق

پُریم از دوستت‌دارم‌ها

اما نایی نمانده تا بگویم: دوستت دارم!

نیرویی نمانده تا بگویی؛ دوستم داری!

در راه عشق، عشق‌بازی می‌کردیم،

دست در دست هم می‌رفتیم،

پا به پای هم می‌تاختیم،

و به ناگاه؛ ندایی، علامتی، نیرویی، صدایی،

نمی‌دانم چه بود!

نمی‌خواهم بدانم چه بود!

اما این را می‌دانم

این میهمان ناخوانده،

فرمان ایست داد به ما!

گفت، می‌خواهید به سرزمین عاشقانه‌ها بروید؟!

نمی‌گذارم!

گفت، می‌خواهید به دیار از خود گذشتگی بروید؟!

نمی‌گذارم!

گفت، می‌خواهید برای هم بمیرید؟!

نمی‌گذارم!

گفت، می‌خواهید همدیگر را دوست بدارید؟!

نمی‌گذارم!

گفت ترک کنید، دیار عاشقی را!

گفت زبان در کام کشید و نگویید، دوستت دارم.

گفت: بخوابید.

گفت: بمیرید.

گفت و ماند و ایستاد.

تا تماشا کند سکوتمان را

ایستایی‌مان را

ویرانی‌مان را.

می‌خواست ما را به عقب برگرداند

می‌خواست پشیمان کند ما را

از هرچه عشق ، از هرچه زندگی.

ماند تا خسته‌مان کند،

ماند تا خستگی‌مان را جشن بگیرد.

ما نیز ماندیم ، ایستادیم،

سکوت کردیم و به زبان نگفتیم، دوستت دارم!

دلاویزترین شعر جهان را در دل نگه‌داشتیم!

ولی، در همان هنگامه درد و خستگی

در دل خندیدیم به آن بینوایانِ دشمن زندگی،

به آن ناتوانان

که یکسره،

خط بطلان و ممنوع خواستند بکشند بر هرچه عشق!!

به آنان که عشق را ممنوع می‌خواهند!

به آنان که دوستت دارم، کلام حرام است در قاموس‌شان!

خندیدیم و عاشق ماندیم،

خندیدیم و در دل فریاد زدیم،

عاشقی و دوستت دارم‌ها را،

پرشورتر از قبل.

می‌مانیم ، صبور و عاشق.

می‌مانیم ، ساکت و عاشق.

می‌مانیم در تاریکی؛ تا ببینیم در تاریکی،

کنار هم بودن را.

می‌مانیم، تا نظاره کنیم؛ شاید با هم مردن را!

خدا را چه دیده‌ای،

شاید هم روزی، دوباره و شاید هم چند باره!

با هم بودن را.

امروز که بی‌همیم

می‌خندیم ما عاشقان، به ناعاشقان.

می‌خندیم، اما با چشمانی بارانی و خیس!

می‌خندیم، اما با دلی پُر آه!

و می‌مانیم، به انتظار با هم بودن

مرده یا زنده ، چه فرق می‌کند؟

دور یا نزدیک مهم نیست!

مهم با هم بودن است.

خدا را چه دیده‌ای!!

?  | در یکشنبه، 20 خرداد، 1386 |   | پيام هاي ديگران  

شقايق‌ها تنها می‌مانند

به شقایق‌ها نگاه کردید؟!

اگر نه! حتماْ به احوال این گلهای نازنین دقیق شوید.

اولین نکته‌ای که متوجه خواهید شد و خودنمایی می‌کند ، جدا بودن این گلها از سایر گلهاست. شاید در چند قدمی گل‌های شقایق ، گلهای بسیار زیبای دیگری در حال عشوه‌گری و فروختن ناز به چشمان نظاره‌گران باشند ، ولی شقایق‌ها جدا از آنها روییده‌اند و از ازدحام نازفروشان به دور.

نکته جالب بعدی ؛ رویش شقایق‌های نازنین در میان سنگ‌های بزرگ و کوچک و به تعبیری در بستری سخت و سنگلاخی‌ست.

نکته مهمتر ، زیبایی و طراوت ، شادابی و خوشرنگی شقایق‌هاست. آنچه در نخستین نگاه چشمان بیننده را نوازش میدهد ، رقص زیبا و هنرمندانه‌ی این گلها در بستر سنگلاخی‌شان با موسیقی باد و در کنار تماشاگرانی از گروه گلها و شاید انسانها ولی از جنسی دیگر و متفاوت از جنس شقایق‌هاست.

شقایق‌ها تنها به دنیا می‌آیند ، تنها می‌مانند و تنها می‌میرند. شقایق‌ها در جمع گلها غریبه‌اند.شقایق‌ها از گلستان رانده‌شده‌اند. آنها در اوج تنهایی و غربت ، زیبا بودن و هنرنمایی را فراموش نمی‌کنند. شقایق‌ها در تنگنا و سختی ادامه حیات می‌دهند ولی سخاوتمندانه از چشمان میهمانان خوش‌سلیقه هر بیننده‌ای پذیرایی می‌کنند و ذره‌ای از دلتنگی‌شان بروز نمی‌دهند تا نکند دل نظاره‌گران‌شان غصه‌دار شود.

شقایق ظاهری پویا ، دلی پر درد دارد.

شقایق بستری سنگی ، نگاهی نرم دارد.

شقایق جدا از جمع گل‌ها ، حضوری غریبانه دارد.

شقایق چون گوهری رخشان ، نشان از عشق دارد.

این مختصات ذهن هر بیننده‌ای را به یکسو هدایت می‌کند و آن اینکه شقایق هرآنچه یک عاشق دارد ، دارد. و اینجاست که ترانه‌سرایان و نویسندگان به اتفاق شقایق را گل همیشه عاشق نام نهاده‌اند. و چه شایسته است این نامگذاری و چه لایق است شقایق این نامگذاری را.

اینهاست نشان عشق بر سینه شقایق؛ تنهایی ، غریبی ، سخاوت ، درخشندگی ، کنار هیاهو ولی آرام بودن ، هنرمندانه در بستر سختی‌ها زیستن و نشان از سختی در چهره نداشتن و ...

چون شقایق‌ عاشق باشیم.

?  | در دوشنبه، 14 خرداد، 1386 |   | پيام هاي ديگران  

When I Need You

,When I Need YOU

,just Close My Eyes

!and; I'm With YOU

?  | در دوشنبه، 31 اردیبهشت، 1386 |   | پيام هاي ديگران  

گل‌های کبود

ای همه گل‌های از سرما کبود

خنده‌هاتان را که از لبها ربود؟

مِهر ، هرگز این‌چنین غمگین نتافت

باغ ، هرگز این‌چنین تنها نبود.

تاج‌های نازتان بر سر شکست

باد وحشی چنگ زد در سینه‌تان

صبح می‌خندد ، خودآرایی کنید!

اشک‌های یخ‌زده آیینه‌تان.

رنگ عطرآویزتان بر باد رفت

عطر رنگ‌آمیزتان نابود شد

زندگی در لای رگ‌هاتان فسرد

آتش رخساره‌هاتان دود شد!

روزگاری ، شام غمگین خزان

خوش‌تر از صبح بهارم می‌نمود

این زمان - حال شما ، حال من است

ای همه گل‌های از سرما کبود!

روزگاری ، چشم پوشیدم زخواب

تا بخوانم قصه مهتاب را

این زمان - دور از ملامت‌های ماه -

چشم می‌بندم که جویم خواب را!

روزگاری ، یک تبسم ، یک نگاه

خوش‌تر از گرمای صد آغوش بود

این زمان ، بر هر که دل بستم ، دریغ

آتش آغوش او خاموش بود.

روزگاری ، هستی‌ام را می‌نواخت

آفتاب عشق شورانگیز من

این زمان ، خاموش و خالی مانده است

سینه‌ی از آرزو لبریز من.

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست

خنده‌ام را اشک غم ار لب ربود

زندگی در لای رگ‌هایم فسرد

ای همه گل‌های از سرما کبود ... !

فریدون مشیری

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن۱: در تمام روزهایی که به دلیل گرفتاری‌های کاری و مسافرت چندروزه آپ نکرده بودم به وبلاگ خودم و دوستان نازنین سر می‌زدم و تا جایی که امکان و زمان داشتم پاسخ کامنت‌های پرمهر شما نازنینان رو می‌دادم.

پ.ن۲: شعر گل‌های کبود سروده شاعر بزرگوار فریدون مشیری رو به این دلیل برای اینبار انتخاب کردم که هم با حال و هوای این‌روزهای خودم هماهنگ هستش و هم مثل بقیه اشعار این استاد بزرگ به دل هر عاشقی می‌نشینه.

پ.ن۳: خیلی دلم می‌خواد بیشتر بنویسم ، مخصوصاْ از دل و قلم خودم. چون این ازدل‌نوشتن‌ها بیشتر از هرچیز دیگه‌ای بهم آرامش میده و از مشکلات ، هرچند برای زمانی کوتاه دورم میکنه.

اما هنوز یک سؤال از خودم دارم؛ چه کنم با دل تنگ؟

?  | در یکشنبه، 23 اردیبهشت، 1386 |   | پيام هاي ديگران  

باختنی پيروزمندانه

بازی عشق تو رو جانانه باختم

مثل بازنده خوب مردانه باختم

همه‌ی ثروت من تحفه‌ی درویش

نفسم بود که به تو شاهانه باختم

بازهم قلم بدست می‌گیرم تا بنویسم، مدتهاست که هرآنچه را سوژه قرار می‌دهم تا بنویسم، هنوز به نیمه‌راه نرسیده‌ام که سوژه‌ای و موضوعی دیگر در مقابل چشمانم قرار میگیرد و مرا به‌خود می‌خواند تا بنویسم‌اش. آخر قلمی که با عشق تراش خورده و جوهر آن از جوهردان دل است، مگر می‌تواند جز از عشق بنویسد.

پس گفتم از عشق بنویسم؛ آن عاشق را تصویر بکشم با کلمات ، که در قماری عاشقانه هرآنچه داشت از داشته‌های این جهانی و آن جهانی ، زمینی و آسمانی ، همه را به روی میز گذاشت و در جدالی نابرابر بباخت، آنچه داشت و نداشت. و آن‌هنگام که از پشت میز برمی‌خاست، از او پرسیدند ، چگونه‌ای؟ با قامتی افراشته و سری بلند و صدایی رسا، پاسخ داد: خوبم؛ باختم ، اما، خوبم! چرا که به این آوردگاه نیامده بودم که ببرم ، چون پیشاپیش برنده بودم. به اینجا آمدم تا فدای یار شوم.

من آنگاه برنده شدم که یار مرا به‌نام صدا کرد. آن زمان بردم که دل و دین به یک نگاهش باختم. آنروز مدال برنده‌گی را به گردن آویختم که چون سر به سینه‌اش نهادم ، ضرب‌آهنگ قلب عاشقش را همنوا با قلب خسته‌ام یافتم. آنگاه من پیروز میدان شدم که پنجره‌ی چشمانش را به پنجره‌ی چشمانم با پلی از جنس ترانه و نور پیوند داد.

شاید در ظاهر باختم و از میدان به‌در شدم ، ولی شادم که در این میدان بازنده شدم، چراکه من برنده‌ی میدانی دگرم. مرا در میدان این رقیبان خاکی ادعایی نیست.

من در آن میدان همآورد می‌طلبم که سلاح آن دل است، سپر آن برق چشمان و انتهای رزم، آنجا که ، جان و سر ببازی در خاک پای دلدار.

و من در آن میدان فاتح شدم و جایزه آن نبرد نیز جایگاه ابدی و والایی‌ست که در کنج قلبش به من داد و خانه‌ای که در خاطرش به‌نام من ثبت کرد. من آن نازنین آسمانی را و صاحب آن روح بلند را تا همیشه در کنارم دارم و کسی را یارای ربودنش نیست. این میدان را به علاقمندانش می‌سپارم و می‌بازم و می‌روم .

گر جزای نوشیدن شراب عشق ناب آن ساقی عاشق ، بر سر دار ملامت رفتن است ، با افتخار می‌روم تا بمیرم و آنجا با بانگی رساتر از همیشه فریاد سر می‌دهم:

سر ساقی سلامت!

?  | در شنبه، 1 اردیبهشت، 1386 |   | پيام هاي ديگران  

طلوع ماه

و اما اولین نوشتار من در سال جدید.

قبل از هرچیزی سال جدیدرو تبریک میگم به تمام همدلان نازنین خودم.برای هرکسی که به این وبلاگ سرمیزنه و هر کسی که از وجود این وبلاگ اصلاْ خبر نداره و بهش سر نمیزنه ، روزهایی پر از انرژی مثبت در سال جدید آرزو میکنم و امیدوارم رنگین‌کمان عشق و شادی در تمامی روزهای سال بر سر پر مهرشون سایه‌گستر باشه.

فکر میکنم در سه مطلب پیش از نوروز به اندازه کافی در مورد نوروز نوشتم و دیگه اگه بخوام چیزی بنویسم،شاید تکراری بشه و من‌هم بیزار از تکرارم. پس منتظر موندم تا ایده‌ای جدید به دلم برسه برای نوشتن تا اینکه امشب ماه کامل‌رو دیدم در کنار ابرها ، نخستین ماه کامل در سال جدید. بهش سلام کردم ، باهاش عید دیدنی کردم و این شد ایده جدید من.

------------------------------------------------------------------

ماه ، دریا را به خود می‌خواند و،

آب

با کمندی ، در فضاها ناپدید؛

دم به دم خود را به بالا می‌کشید.

جا به جا در راه این دلدادگان

اختران آویخته فانوس‌ها.

گفتم این دریا و این یک ذره راه!

می‌رساند عاقبت خود را به ماه!

من ، چه گویم ، جدا از ماه خویش

بین ما،

افسوس:

اقیانوس‌ها ...

                                                         فریدون مشیری

---------------------------------------------------------------

چقدر خوشحال شدم دوباره دیدمت ، ماه من!

چقدر زیباتر شدی تو امسال ، ماه من!

چقدر به‌موقع به دیدارم اومدی ، ماه من!

صدات میکنم ماه من ، چون ماه منی. درسته ماه همه عاشقان صاحبدلی در شبهای با و بی یار؛ اما انقدر به خودم نزدیک احساس میکنم‌ات که صدات میکنم ماه من.

میگم ماه من چون زیباترین ترانه‌هام رو وقتی شنیدم که نگاهم به تو بوده؛ چون مطمئن‌ترین پیام‌رسان بودی برای من ، وقتی ازت خواستم پیامبر عشق من باشی؛ چون شب تارم رو روشن کردی ، درست مثل روی یار؛ چون شنواترین گوش جان‌رو داشتی ، وقتی از آنچه گذشت در روزهایی که گذشت برات می‌گفتم.

به درد دل من گوش می‌دادی ، اونجاکه پرنورتر میشدی ، می‌فهمیدم خوشحال شدی از خوشی من و اونجا که ناراحت میشدی ، اشک ستاره‌گونت رو برای من می‌ریختی ، برای من و دل من. و چه با تواضع از رخ‌نمایی کامل حذر می‌کردی وقتی حس میکردی کاری برام نمی‌تونی انجام بدی و هلال میشدی و به پشت حجابی از جنس عشق ناب می‌رفتی.

ماه من ، زیبای کامل؛

ازت می‌خوام بازهم به دیدار من ، این عاشق منتظرت بیایی؛ حداقل ماهی یکبار.

بیا تا برات بگم از یارم ، بگم از نجواهای شبانه‌ام و بگم از دلمشغولی‌های روزانه‌ام. بگم از دل تنگ و ازت بپرسم ، چه کنم با دل تنها ، چه کنم با دل تنگ؟ و بگم از شادی وصل ، روزی که غم هجران آخر میشه!

آخه نازنین کسی‌رو به پاکی و نابی و آزادی تو ندیدم که بتونم باهاش غم و شادی ، این دو روی سکه زندگیم رو قسمت کنم.

نورباران کننده شبهای پر از خاطرات زیبای من؛

امشب با دیدنت سال من نو شد!

امیدواری من برای در آغوش کشیدن شاهد آرزوهام نه صد که هزار چندان شد!

ازت سپاسگزارم که با زیبایی‌ات ، یادآور شبهای زیبای زندگی من میشی ، شبهایی که با یار دلنواز گذشت. ممنونم که با پرتو افشانی‌ات ، یادآور پرتو عشقی شدی برام که از نگاه عاشق اون نازنین به عمق جانم نشست.

شادا آنان که به نظاره‌ات می‌نشینند ، که با تماشای تو عاشقانه‌ترین رویدادهای زندگی را در دل و ذهن مرور کنند.

بتاب؛ پرتو بیافشان؛ دلربایی کن؛ جانم را در بوته سودای عشق بگذار؛ که سودای عشق ، خوش سودایی است.

?  | در چهارشنبه، 15 فروردین، 1386 |   | پيام هاي ديگران